چرا ما دچار مشكلات داخلي، بينالمللي، ضعف بنيههاي توليدي، بنيههاي كارآفريني در كشور و عدم پيشرفت فني و علمي و مسائلي كه همه ما را نگران ميكند هستيم؟ و نه تنها در حال حاضر دچار اينگونه مسائل هستيم به نظر ميرسد به طور تاريخي، دائم به اين نوع مشكلات دچار بودهايم. از يك قرن پيش تا حالا به انواع مختلف، بهرغم اينكه چقدر درآمدهاي نفتي يا درآمد از منابع ديگري داشتيم، اين گونه مسائل دائم دست به گريبان كشور بوده است.
اين پرسش مطرح ميشود كه ريشه اين سوالها را كجا بايد پيگيري كنيم؟
اگر ابتدا در يك لايه بالايي به زندگي اجتماعي خود نگاه كنيم، به روابط و كار كرد هاي اقتصادي ميرسيم و اين كاركرد ها توجه مارا جلب مي كنند. يك لايه پايين بخواهيم برويم بايد به سيستم سياسي و قانوني نگاه كنيم و نحوه كاركرد آن را بر رسي كنيم، بخواهيم كمي پايينتر برويم بايد به عواملي فكر كنيم كه دليل ايجاد اين سيستم سياسي وشاكله قانوني است. يعني به روابط اجتماعي مي رسيم، و اگر باز به پايينتر برويم بايستي به نوع فرهنگ فكريمان توجه كنيم، يعني آن نوع فرهنگ فكري كه كنش ها و واكنش هاي ما را هدايت ميكند، رفتارهاي ما را تنظيم ميكند و طبق آن فرهنگ و رفتارها، فعاليتهايي را انجام ميدهيم كه براساس آن روابط سياسي ايجاد ميشود و آن روابط سياسي، سيستم سياسي ما را ايجاد ميكند و آن سيستم تعيينكننده قالب ساختار اقتصادي است و كاركرد سيستم اقتصادي ما نيز تا حدودي نمود آن كار كرد هاي سياسي است. بنابراين بد نيست اقتصاددانان گاهي اوقات به زمينههاي فرهنگي انديشه و حيطه انديشه توجه داشته باشند و به نظر بنده اقتصاددانان ما كمتر به اين موضوع پرداختهاند يا راجع به آن صحبت كردهاند.
بنابراين دليل طرح موضوع اين بحث همين است كه چگونه ميتوان براي تشريح مشكلات و پيچيدگي هاي موجود اقتصاد كشور از زمينههاي فرهنگي انديشه هاي رايج در بطن جامعه كمك گرفت.
آيا متفكرين حوزه اجتماعي در مسير حوادث كشور تآثير داشته اند؟
آيا ميتوان دلايلي يافت كه كاستيهائي كه ما به عنوان يك ملت در حيطه تفكر و انديشه اجتماعي داشته ايم، در ترسيم مسيري كه طي كردهايم موثر واقع شده است؟ اگر انديشمندان ايران طي يك قرن گذشته به نحو متفاوتي به توليد انديشه و اشاعه فكر ميپرداختند آيا ميتوانيم بگوييم كه كشور ما مسير متفاوتي را طي ميكرد؟
براي پاسخ به پرسش اخير اول بايد به اين پرسش پاسخ داد كه آيا اصولا اصحاب فكر و انديشه در اين ديار تاثيرگذار بودهاند كه بتوانيم در مورد چگونگي آن تاثير گذاري صحبت كنيم؟
البته بايد توجه داشت كه اين سوالها، سوالهاي مشكلي است و احتياج به مطالعه وسيع و عميق دارد و شايد در شرايط فعلي كسي حوصله توجه كردن به اين سوالات را نداشته باشد و حواسشان به مسائل ديگري است و نگرانيهاي ديگري ذهن افراد را پر كرده است. اين هم از علائم ايام است كه هنگامي كه ضرورت دارد توجه جامعه، به خصوص متفكران به برخي مسائل عميق جلب شود، مشكلات حاد، حواسها را به سوي خود جلب ميكند و فرصت را از تفكر اصولي باز ميدارد و اگر دقت كنيد ميبينيد كه اكثراً حوصله تفكر در اين گونه مسائل را ندارند.
براي اين كه بحث را ادامه بدهم اول از سوال آخر شروع ميكنم.
اين كه آيا اصولا اصحاب فكر و انديشه در اين كشور تاثيرگذار بودهاند يا نه؟
بسيار شنيدهايم كه گفته ميشود روشنفكران و افراد تحصيلكرده با توده مردم در تماس نيستند و در نتيجه نميتوانند نظرات خود را به آنها منتقل كنند و حاصل ابن جدائي بي تاثير بودن متفكرين و به راه خطا رفتن مردم بوده است. يعني استدلال مي شود كه مردم به سخنان كساني گوش ميدهند كه آنان را به راه نامناسب و زيانبار ميكشانند كه براي همه از جمله عوام زيانبار است. اين مفهوم و شايد روايتهاي مربوط به اين نظر را به دفعات شنيدهايم كه بله افراد تحصيل كرده روشنفكران، به زبان مردم صحبت نميكنند و در نتيجه مردم حرفهاي آنان را نميفهمند و كسان ديگري هستند كه مردم به حرفهاي آنان گوش ميدهند و آن كسان ديگر حرفهاي مناسب و كارساز نميزنند و مردم را به راهي ميبرند كه شرايط مملكت را دچار گرفتاري ميكند. اين موضوعي است كه بسيار مطرح ميشود.
حالا فرض كنيم روشنفكرهاي ما حرف به دردخوري هم براي گفتن داشته باشند، سوال من اين است كه آيا درست است روشنفكرهاي ما در صد سال گذشته بر روند حوادث و رويداد ها و انديشه و زندگي مردم و عوام اثر نگذاشتهاند؟ من نظري عكس اين قضيه را دارم و متاسفانه بايد بگويم كه روشنفكران ما اثر بسيار عميق بر روي افكار عمومي و روند حوادث داشتهاند.